+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 12:47  توسط جواد قاسمي
|
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 12:30  توسط جواد قاسمي
|
~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~

چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم
بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج
بيخود اميد بسته و بيجا نشسته ايم
ما را غم خزان و نشاط بهار نيست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ايم
گر دست ما ز دامن مقصد كوته است
از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم
تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را
ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم
يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ايم
چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم
از عمر جز ملال نديدم و همچنان
چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نيم مرده چه زيبا نشسته ايم
ا
ي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش
كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم
تا همچو ماهتاب بيايي به بام قصر
مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم
تا با هزار ناز كني يك نظر به ما
ما يكدل و هزار تمنا نشسته ايم
چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم
سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم


~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 12:16  توسط جواد قاسمي
|
~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~

چشم در راه کسي هستم
کوله بارش بردوش
افتابش در دست
خنده بر لب ،گل به دامن پيروز
کوله بارش سرشار از عشق و اميد
با سلامش شادي
در کلامش لبخند
از نفس هايش گل مي بارد
با قدم هايش گل مي کارد
مهربان، زيبادوست
روح هستي با اوست
قصه ساده ست ،معما مشمار
چشم در راه بهارم آري
چشم در راه بهار ....!

~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 11:53  توسط جواد قاسمي
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 11:49  توسط جواد قاسمي
|
~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~


دلم ميخواد صدا باشم صداي اون لبا باشم
تو بوي شبهاي بهار من خواب اون شبا باشم
دلم ميخواد گلدون باشي گل سفيد ياس باشم
تو باغ و من بهار تو واسه تنت لباس باشم
دلم ميخواد هرجا باشم با تو فقط تنها باشم
بهار خوب قصه ساز رسيده از راه دراز
رو سبزه بارون بهار هوا هواي گل ناز
دلم ميخواد گلدون باشي گل سفيد ياس باشم
تو باغ و من بهار تو واسه تنت لباس باشم
دلم ميخواد هرجا باشم با تو فقط تنها باشم
دلم ميخواد مجنون باش ليلاي قصهها باشم
تو سبزه بارون زده من بوي سبزهها باشم
دلم ميخواد گلدون باشي گل سفيد ياس باشم
تو باغ و من بهار تو واسه تنت لباس باشم
دلم ميخواد هرجا باشم با تو فقط تنها باشم
دلم ميخواد مجنون باشي ليلاي قصهها باشم
توسبزه بارون زده من بوي سبزهها باشم
دلم ميخواد گلدو باشي گل سفيد ياس باشم
تو باغ و من بهار تو واسه تنت لباس باشم
(دلم ميخواد هرجا باشم با تو فقط تنها باشم)




~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 11:47  توسط جواد قاسمي
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 11:21  توسط جواد قاسمي
|
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 20:16  توسط جواد قاسمي
|
~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~


نام تو را آورده ام دارم عبادت مي كنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت مي كنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من
اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي كنم
گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم
شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت مي كنم
رفتم كنار پنجره ديدم تو را با ،،،،، بگذريم
چيزي نديدم ، اين چنين دارم رعايت مي كنم
من عاشق چشم توام ، تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت مي كنم
تو التماسم مي كني جوري فراموشت كنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت مي كنم
گفتي محبت كن برو ، باشد خداحافظ ولي
رفتم كه تو باور كنب دارم محبت مي كنم
~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~





+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 19:21  توسط جواد قاسمي
|